مرتضى مطهرى

373

مجموعه آثار شهيد مطهرى ( فارسي )

جور در يك رديف مىشود ؟ ذهنى مىشود يا خارجى ؟ هر دو ! چون ذهن و خارج يكى است . پس هم ذهنى است هم خارجى . از اينجا يك موازات در فلسفهء هگل ميان ذهن و خارج به وجود مىآيد . اساسا نمىتوانند موازى نباشند . اصلا نمىتواند عقل با عين موازى نباشد ؛ ضرورتا موازى يكديگر هستند . آنگاه هگل بر مبناى خودش يك راه تمامى را هم پيش رفت . گفت جهان را تا حالا خواسته‌اند از راه علت و معلول توجيه كنند و اين توجيه ناموفق است ؛ من از راه دليل و مدلول توجيه مىكنم ، يعنى مىگويم علت و معلول از نظر عقل قابل توجيه نيست ، آن يك امر وجودى است ( مثل آنچه ما دربارهء قضاياى وجوديّه مىگوييم ) ، از حس است . ما چون ديده‌ايم الف علت بوده است براى ب و به اين نحو وجود داشته است ، مىگوييم « هست » . ما ديده‌ايم كه آتش در صد درجه حرارت آب را تبديل به بخار مىكند مىگوييم پس آتش علت بخار است ؛ ولى آيا مشاهده مىگويد كه محال است غير از اين باشد و نمىشود به نحو ديگرى باشد ؟ اما منطق اينطور نيست ؛ منطق مىگويد وقتى مىگوييم : « زيد انسان است و انسان ميرنده است پس زيد ميرنده است » اساسا محال است غير از اين باشد ؛ اين تصور خلاف ندارد و لذا عقل نتيجه را از مقدمات به ضرورت استنتاج مىكند و حال آنكه وجود معلول از علت هيچ ضرورتى ندارد . بعد هم خود علت و معلول را در آخر از راه ضرورت منطقى جزء يكى از مقولات كوچك مىآورد . از همان مقولهء اول كه شروع مىكند ، به ضرورت منطقى از « هستى » به « نيستى » مىرسد و از آنجا به « شدن » مىرسد ؛ چون حساب ، حساب عقل و ضرورت عقل است ، خارج هم كه غير از اين چيزى نيست . آن وقت دستگاه ديالكتيك هگل از اول تا آخر - قطع نظر از ايراد مبنايى كه دارد - يك دستگاهى مىشود به قول خود او « خودسامان » يعنى بى نياز از بيرون ؛ خودش خودش را توجيه مىكند . هستى چرا نيستى است ؟ به ضرورت منطقى . ديگر لم ندارد . هستى كه بعد نيستى شد چرا « شدن » است ؟ به ضرورت منطقى . مثل اين است كه ما بگوييم : « الف ب است ، ب ج است ، پس الف ج است » . خارج هم كه عين همين است . اينجا ضرورت منطقى عين ضرورت خارجى مىشود . اينكه ضد شىء از درون خود شىء استنتاج شود عين اين است كه شىء خارجى ضدش از درونش متولد شود . اصلا هر دو يكى است . متولد شدن ضدى از ضدى در خارج عين نتيجه شدن ضدى از ضدى است . عالم